X
تبلیغات
خاطرات تدریس

خاطرات تدریس

من بهار را در بوستان کلاسم باور می کنم.

اولین هفته کاری پس از عید گذشت .

خوب اول از کلاسها شروع کنم و بعد همکاران

مطابق معمول بچه ها چند روز اول همچنان در حال و هوای تعطیلات هستند و اکثرا سر کلاس خواب بودند و ساعتها هم طولانی تر از همیشه به نظر میرسید.

مطابق همیشه بچه های سوم ریاضی سرحال و موج مثبت بودند.

بچه های پیش دانشگاهی هم به همچنین.بچه های این کلاس آخرین سری شاگردانی هستند که هر 4 سال با من درس داشتند.

به نظرم این کلاس کمی بدجنسی میکنند.... دو سه تا ازدبیرا هستند که همیشه بعد از کلاسشون با پیش ریاضی به من معترض میشن که تابلو هوشمند کلاس درست کار نمیکنه و هر وقت چک میکنم مشکلی نمیبینم.

این بار آخر یعنی روز یکشنبه بچه ها اعتراف کردند که کابل تابلو به سیستم وصل نبوده.

هرچند ی اخطار دوستانه بهشون دادم و امیدوارم دیگه از این شیطنتها نکنن...

سوم کامپیوتر هم مثل همیشه شیرین کاری برای تعریف کردن داشتند.دبیر تاریخو به اشتباه انداختند تا درس تدریس شده رو مجددا درس بده و زمان بگذره.....

بچه های دوم تجربی مدرسه نمونه هم که من شیفته کلاسشون هستم.شیطون و در عین حال درسخوان؛ آن هم به شکل اساسی؛ اما این هفته امتحان فیزیکو با تحویل برگه سفید کنسل کردند و اولیا تمام دانش آموزان گویا به مدرسه احضار شدند.درست یا اشتباه بودن کارشونو نمیدونم اما خداییش اولین هفته بعد از عید امتحان داشتن خیلی سخته؛

بقیه کلاسها هم امن و امان .....

برویم سراغ همکاران....

به سلامتی حکمهای جدید هم داده شد.اما نکته جالب اینه که چرا حکمهای همکارای هم سابقه با مدرک یکسان با هم متفاوته.... ما که نتونستیم از کارگزینی به جواب قانع کننده ای برسیم!!!!!!!!!

بحث داغ دیگه ثبت نام برای یارانه هاست و هرکس هم نظری داره.... یکی صددرصد موافق و دیگری مخالف...و بحثها هم جدی.....

جالبه هنگام بحث بعضی از دوستان نظری مخالف جمع دارن و درعین حال بقیه رو هم تصدیق میکنن.... یعنی من که نفهمیدم بالاخره کدوم طرفن......

و یک خاطره...

همکاری چند وقت پیش (در حدود یکسال) مراسم عروسیشون برگزار شده صحبت از ماجراهای جالب در مراسمهای عروسی بود که ایشون فرمودن برای روز عروسی از آنجا که داماد گواهینامه نداشتن یکی از اقوام رانندگی ماشین عروسو به عهده گرفتن، مقابل آرایشگاه داماد عروس خانمو صندلی عقب میشونن و خودشون میرن جلو و کنار دست راننده میشینند که با تذکر فیلمبردار مراسم خروج از سالن و نشستن در ماشین دوباره انجام میشه.... خدایی عروس باجنبه ای بوده....

و سخن آخر: ی همچین تابلویی مقابل آدم باشه چه حسی داره....


نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط m.y|

در چشم بر هم زدنی تعطیلات به پایان رسید.

امیدوارم روزهای خوبیو پشت سر گذاشته باشید .

به هرحال این روزهای استراحت گذشت و باید دوباره برای روزهای کار آماده شد.

من که تعطیلات آرومیو سپری کردم و استراحت خوبی برام بود و از شنبه برای پنج هفته کلاس و درس ....

روز شنبه کلاسم با بچه های سوم ریاضی شروع میشه.دو زنگ باهاشون درس دارم.کلاسی که بهشون امید زیادی دارم که نسبت به بچه های پارسال نتیجه بهتری کسب کنن.

ی زنگ با بچه های سوم تجربی.... بچه هایی سرشار از انرژی و بحث همیشگی رشته ریاضی و تجربی

زنگ چهارم هم پرورشی با بچه های دوم ریاضی.... یعنی کمی آسایش و راحتی بعد از سه زنگ تدریس حتمی....

این هم پستی برای اعلام تعطیلات ....


نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط m.y|

سلام به همه دوستان...

تو خونه تکونی شب عید نوبت به این خونه دوست داشتنی رسید که مدتی بخاطر تراکم کار و مشغله های مختلف ازش دور بودم.

هر چند هراز چندگاهی به وبلاگ دوستان سر میزدم و با نهایت شرمندگی نمیتونستم نظر بذارم.

در حال حاضر تصمیم دارم با حضوری پررنگتر برگردم  تا ببینم چه پیش آید....

*****************************

تعطیلات 17 روزه ما هم به مناسبت سال جدید شروع شده.... تا سه شنبه مثل دبیران خوب و وظیفه شناس در مدرسه حاضر بودم و روز آخر به زور بیرونم کردن

امسال حجم کاریم تو مدرسه فوق العاده زیاد بود.هرچند خودم قبول مسئولیت کرده بودم  و باعث شد ی چیزایی هم یاد بگیرم.

این کارها باعث شد ی سری خاطرات تلخ و شیرین هم برام به یادگار بمونه که کم کم یادداشتشون میکنم،مثل همیشه

فعلا اومدم تا برای تمام دوستان یک سال خوب ، سرشار از شادی و بهروزی آرزو کنم.

 عیدتان مبارک  

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط m.y|

گاهی از همون لحظه اول که نگاه آدم به بعضی از بچه ها میفته عجیب به دل میشینن.ندا یکی از همین بچه هاست.

اولین جلسه که با بچه های سوم  کلاس داشتم از این دختر که وقار و متانت تو نگاه و حرکاتش مشخص بود خوشم اومد و بعد که نشون داد چقدر با استعداد هست و قابلیت مدیریت کلاسو داره بیشتر شیفتش شدم.

اما به تازگی فهمیدم ندا از نعمت وجود مادر بی بهره است و اداره خونه و رسیدگی به کارهای خواهر کوچکترشو به عهده داره و برام جالب بود که ترجیح داده بجای رفتن به مدارس خاص تیزهوشان یا نمونه به دبیرستان عادی بیاد تا فرصت بیشتری کنار خواهرش باشه و مطالعات جانبی رو در خونه خودش انجام بده.

گاهی از اراده و همت این بچه ها تعجب میکنم بخصوص وقتی در مقابلشون بچه هایی رو میبینم که با وجود تمام امکانات باز هم توقعات عجیب و غریب دارند.

**********************************************

این هفته دهه ریاضیاتو داریم و بچه ها با ایده ریاضی برای همه کلی کار تحویلم دادن از نقاشی و مطالب طنز و بازیهای ریاضی و هندسی گرفته تا تحقیق و بررسی ریاضیات در دوره های مختلف و همینطور کارهای گرافیکی در زمینه ریاضیات و قرار فردا نمایشگاه ریاضیو برپا کنیم.

********************************************** 

به لطف اداره معاون فناوری نداریم و بازهم سیستمهای مدرسه دارند بی سر و سامان میشن.....

به هرحال هزینه ای صرف شده و اینطور رها شدنش درست نیست.هرچند برای هر کلاس یک نماینده فناوری تعیین کردیم اما بازهم پاسخگو نیست.

البته گاهی همکارا هم دقت لازم رو ندارند.

یکی از همکارا فرستاده دنبالم که صدای سیستم قطع شده...... و مشکل فیشی بود که اشتباه زده شده بود و همکار نه خودش چک کرده بود و نه اجازه داده بود بچه ها چک کنند.

شاید به ظاهر مهم نباشه اما وقتی بچه ها عنوان میکنن که بعضی از دبیرامون حتی نمیدونن سیستمو چطور خاموش کنن و یا نرم افزار تابلو رو بیارن حس بدی بهم دست میده؛هرچند حق به جانب اونهاست که میگن معلمهامون باید یک قدم از ما جلوتر باشند و من هیچ دفاعی نداشتم.

********************************************** 

جای شما خالی جشن عید غدیر فوق العاده ای داشتیم.اصولا برنامه های مذهبی دبیرستانو دوست دارم.

بچه ها حس و حال خوبی دارن از دعای آل یس روزهای سه شنبه و زیارت عاشورای روزهای چهارشنبه که هر هفته برگزار میشه تا جشنها و مراسم عزاداری.

معاون پرورشی که از همکاری و همراهی بچه ها در تعجبه و میگه باورم نمیشه برای هر کاری اینقدر داوطلب داریم و این از محسنات دبیرستان دوست داشتنیه من هستش...

********************************************** 

باز هم به عنوان نماینده دبیران انتخاب شدم.

اما برخلاف پارسال جو بسیار دوستانه است و دیگه از اون حساسیتهای بی مورد خبری نیست.

هرچند سمت خاصی نیست اما چون اکثر دبیرای مدرسه باسایقه هستن و ی جورایی به قول خودشون حق آب و گل دارن ی خورده براشون قبول من سخت بود و هنوز نفهمیدم چرا .

اما به هرحال مهم الآن هستش که تونستم حسابی جابیفتم و حس اعتمادشونو جلب کنم.

********************************************** 

دیگه فعلا حرفی نیست تا بعد....

پ.ن: متاسفانه خبر فوت پدر دو نفر از همکاران و دوستان رو شنیدم.یک دوست از دنیای مجازی خانم نسرین باقری و یکی از همکاران دبیرستان نمونه.

تنها میتونم به هر دو عزیز تسلیت بگم و برای عزیزشون از خداوند طلب آمرزش و مغفرت کنم.

نوشته شده در شنبه 4 آبان1392ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط m.y|

در این چندسال کار همیشه رفته ام سرکلاس و از اتحاد و حد و مشتق و همنهشتی مثلثها گفته ام و کاربرد لگاریتم و... امسال برای ساعات حق التدریس دو زنگ پرورشی دارم و یک کلاس هم آمادگی دفاعی....

برای تدریس آمادگی دفاعی گفتن حتما باید در یک دوره ضمن خدمت شرکت کنم و جای شما خالی یک هفته از مدرسه (ساعت دوازده و نیم) البته با همکاری اداره با یکی از همکارا خودمونو میرسوندیم شهرری و تا پنج کلاس داشتیم.

از حق نگذرم برخی مباحثشون خوب بود هرچند ارتباطی با کتاب نداشت.مطلبی که همه اساتید دوره بهش توجه داشتن آموزش به بچه ها با رفتار عملی بود...مثل ایثار، تمیز بودن پوشش ، منظم بودن و خیلی مسائل دیگه(برای راهیان نور) دقیقا در اولین جلسه ای که این مباحث مطرح شد ساعت استراحت کمی تشنه بودم و چون حوصله سه طبقه پایین اومدن از پله و مجددا بالا رفتنو نداشتم تصمیم گرفتم از پذیراییشون که یک عدد آبمیوه و کیک بود استفاده کنم.

بیرون سالن به خانمی که مسئول پذیرایی بود میگم ی آبمیوه لطف میکنین؟ نگاهی بهم کرد و پرسید نگرفتی؟(فعلشو دقت کنید لطفا) پشیمون از درخواستم گفتم نه که دیدم سه تا آبمیوه و کیک زیر چادرش داره و میگه برای خودشون نگه داشته و کیک و آبمیوه به تعداد بوده.

اول خواستم بگم یعنی من اومدم اضافه بگیرم؟ که با نزدیک شدن مسئولشون گفتم من فقط کمی تشنه بودم اما گویا شما هم تشنه ترید و هم گرسنه. بهتره خودتون میل کنید.

که مسئولشون موضوعو پرسید و آبمیوه رو میخواست بهم بده که نگرفتم و پایین رفتن از پله هارو انتخاب کردم  و در عین حال بهش گفتم که سمبل آموزش عملی مباحث تئوری اساتیدشون هستن.

***********************************

از ساعت پرورشی بگم ، رفتم سر کلاس و رک و راست از بچه ها پرسیدم ساعت پرورشی سال قبل چکار میکردن؟

و این هم جوابها:

1-دبیر فیزیکمون دبیر پرورشی بودنمونه سوال کار میکرد

2-ما باهم حرف میزدیم دبیرمون کارای خودشو انجام میداد

3-بحث آزاد داشتیم.(اینو توضیح ندادن)

4-دبیرمون کتاب می آورد سرکلاس و با هم میخوندیم

5-دبیر دینیمون دبیر پرورشی بود بحث مذهبی داشتیم

حالا موندم من کدوم گزینه رو انتخاب کنم جهت امر  زنگ پرورشی!!!  1 و 5 که نمیشه.اولی چون باهاشون درس ریاضی ندارم و دومی هم چون معلوماتشو ندارم!!!!!

واقعا که درست گفتند هرکسی را بهر کاری ساختن...


***********************************

گرچه بازهم مطلب هست اما مدتیه به دوستان سرنزدم.پس فعلا....

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1392ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط m.y|

روزهای آغازین سال تحصیلی 92 هم گذشت و چندماه کار و تدریس رو مقابل خودم میبینم.

هرچند امسال و سال گذشته برای من تفاوت زیادی داشت.پارسال در حالی در دبیرستان کار خودمو شروع کردم که دوست عزیزی در کنارم بود.

با اینکه در بین سال و به دلایلی مجبور شد تا کارشو رها کنه اما هنوز هم دیدن جای خالیش آزارم میده ؛ به هر حال هر وقت  در مدرسه یادش میفتم فقط با خودم زمزمه میکنم "هرکجا هست خدایا به سلامت دارش"

امسال به لطف مسئول مقطع سابق معاون فناوری مدرسه  حکمش به تدریس برگردونده شد و اگه معاون جدیدی پیدا نشه دوباره دردسر کلاسای هوشمندو دارم  و معاون پرورشی جدید هم خیلی با کامپیوتر آشنا نیست و از همین الآن میدونم که احتمالا  تهیه گزارشهای مدرسه رو باید داشته باشم.هرچند اونقدر  مدیر دبیرستان در حقم محبت کرده که حالا  بدون چشمداشتی تا معلوم شدن تکلیف معاونین براش کارای جانبیو انجام بدم.

و یکی از همکاران هم  که امسال برای تهران انتقالی گرفته بهم گفت که چطور بدون  درخواست نظرمقطع اینکارو انجام داده.امیدوارم سال بعد من هم بتونم از این روش استفاده کنم.

خوب بریم سراغ کلاسها و درسها که بازهم  رنگین کمانی از درسهارو در سه مدرسه دارم.

حسابان و هندسه 1 در دبیرستان نمونه:هر چند میگفتن بچه های سوم ریاضیش بچه های متوقعی هستند اما به نظرم باهم خوب کنار اومدیم و  دوم تجربی که عالی بودند.بچه هایی شاد و سرحال و صمیمی.کلاسشون سرشار از انرژیهای مثبت بود.

ریاضی 3 در هنرستان: کلاس کم جمعیتی هستند و به ظاهر آرومند اما همون جلسه اول متوجه شدم که ایرادهای پایه ای کم ندارند.حل معادله و دستگاه براشون سخت بود.

حسابان ، هندسه 2 ، مبانی کامپیوتر ، ریاضی و آمار سوم تجربی، ریاضی سوم انسانی ، ریاضیات گسسته و ریاضی پایه پیش انسانی: بچه های پیش ریاضیو خوب میشناسم و باهاشون مشکلی ندارم.همینطور پیش انسانی رو که شاگردای سال قبل خودم هستند.

کلاس سوم انسانی شلوغ و پرجمعیته اما دانش آموزای خوبی داره.

سوم ریاضی هم کم جمعیت هستند و به نظر میاد به دو دسته ضعیف و قوی تقسیم شدند و خیلی حد متوسط ندارند.

و سوم تجربی که هنوز سرکلاسشون نرفتم اما تعریفشونو زیاد شنیدم.

به هر صورت با کلی انرژی مثبت و توکل و امید دارم ی سال کاری جدیدم شروع میکنم تا چه پیش آید.....

 

نوشته شده در جمعه 5 مهر1392ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط m.y|

کم کم داریم به پایان تعطیلات نزدیک میشیم.... هرچند من خیلی هم تعطیل نبودم...

امتحانات داره به پایان میرسه و بیشتر کادر درگیر پروژه مهر هستند و دبیران هم در ارتباط با مسئول مقطع برای ابلاغ سال آینده....

امسال رکوردشکنی کردم و فقط شش ساعت حق التدریس قبول کردم تا ببینم همین باقی میمونه یا نه....

********************

بخاطر جابجایی منزل کمی درگیر جمع آوری وسایل هستم و این موقع هاست که آدم میگه آخه من این همه وسیله برای چی جمع کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ی سری کتابای درسی دبیرستان به کتابخانه مدرسه منتقل شد و ی سری از کتابای دانشگاهی در انتظار انتقال به کتابخانه عمومی حرم هستن.

به هرحال هیچ چیزی پردردسرتر از اسباب کشی نیست و من همچنان درگیر.....

********************

روز سه شنبه نوزدهم انشاا... عازم مشهد هستم.....

هنوز باورم نمیشه که کار بلیط و اسکان انجام شده.به یاد تمامی دوستان هستم.


پنجره فولاد

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1392ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط m.y|

کافیه بنده اراده کنم کاریو انجام بدم اونوقته که گویا ابر و باد و مه و خورشید و شاید فلک در کارند تا میزان اراده منو بسنجند....

پس از کلی تفکر تصمیم گرفتم از رژیم پیشنهادی یکی از همکاران استفاده کنم....

صبحانه رژیمیو خوردم و رفتم مدرسه و تا ظهر هم نباید لب به خوراکی میزدم........

جای شما خالی یکی از بچه ها از شمال دوبسته کلوچه آورد.....یکی دیگه از کرمانشاه ی بسته شیرینی کاک و نون برنجی آورد....

بعد ظرفی پر از انجیرهای درشت و شیرین تو دفتر مدرسه آوردن .......

یکی از همکارا برای چاشت سالاد ماکارونی آورده بود........

ظهر رفتم خونه و میبینم که مادرجان ماکارونی درست کردن .......

شام هم میهمان پدر شدیم به صرف جوجه کباب......

یعنی در حالت عادی اینقدر خوراکی در مقابلم ظاهر نمیشد که  با اراده رژیم گرفتن ظاهر شد......

من هم دیدم  این اراده به عروسیهایی که در پیش هست نمیرسه فعلا به انرژی مثبت اطرافیان دلخوش کردم و بی خیال رژیم شدم....

************************************************

به سلامتی و میمنت حکم کاهش حقوق رو هم بهمون دادن و کلی دعاگو هستم.......

************************************************

از اونجا که بیکاری خسته مان کرده تصمیم گرفتم برای امتحانات نهایی شهریور ماه  برم مدرسه البته در سمت ناظر.....

حس و حال مراقب بودنو اصلا ندارم......

************************************************

گاهی احساس میکنم دارم از خودم دور میشم..... خود واقعیم.....

ای کاش خودمو پیدا کنم.....

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1392ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط m.y|

همیشه تو هر کلاسی که میری و درس میدی بعضی از بچه ها مدت بیشتری تو ذهنت میمونند و بعضیا هم فقط دانش آموزن.....یعنی هیچ نکته خاصی ازشون تو ذهنت نیست....

برات مهمه که یاد بگیرن و درس بخونن و از عهده امتحان بربیان اما بیش از این نیستند.(هرچند تمام آرزوهای خوبو برای همشون داری)

یکی از این بچه ها مرجان بود..... سوم کامپیوتر.....

قد کوتاهی داشت برای همین سعی میکردم وقتی برای تمرین صداش کنم که تابلو تمیز باشه و برای پاک کردن قسمتهای بالایی بچه ها سربه سرش نذارن و چون درسش هم ضعیف بود برای تمرینهای ساده تر پای تابلو بیارمش...

دوسال شاگردم بود.سال سوم (همین سال تحصیلی که تمام شده) غیبت های زیادی داشت.من بهش میگفتم سلطان غیبت مدرسه....

میدونستم که بخاطر بیماریش گاهی غیبت میکنه  اما از بچه ها شنیده بودم که نامزد داره و خب غیبتهارو بیشتر به این موضوع ربط میدادیم.

و حالا دیشب بچه ها پیام دادن که خانم مرجان رفت..... بخاطر بیماریش.... بچه ها میگن بهش خون نرسیده و تمام کرده..... 

دانش آموز ساکت و کم حرف سوم کامپیوتر...... یادم نمیاد هیچ وقت مستقیم تو چشمام نگاه کرده باشه....

این دومین شاگردمه که خبر فوتشو میشنوم و چقدر برام سخت و دردناکه.......

نمیدونم و نمیتونم چیزی بگم.....

اگه خواستید مرجان رو با فاتحه ای بدرقه کنید....

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1392ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط m.y|

کم کم برنامه کاری سال آینده هم داره معلوم میشه.

امسال مدرسه نمونه هم کلاس دارم.سالای قبل چندباری پیشنهاد شد و قبول نکردم.اما امسال نظرم عوض شد.

حالا با چه درسی هم قراره شروع کنم..... حسابان.....

بنده خدا مدیر سابق مدرسه که باهام تماس گرفت فکر میکرد سالای قبل قبول نکردم چون ریاضی یک رو درس پایینی میدونستم. برای همین امسال با دوتا درس دیگه اومده سراغم.... حسابان و هندسه.

به هر حال قبول کردم و بعد مدیر جدید مدرسه نمونه بهم زنگ زد که بیخیال تدریس بیا اینجا و معاون فن آوری باش.

پیشنهاد بدی نبود اما بخاطر ساعت کاری مدرسه و اینکه اصلا با محیطش آشنا نیستم قبول نکردم.

ی مقدارش هم بحث اخلاقی ماجرا بود.اگه تو زمینه کار اجرایی الآن تو منطقه مدیرا  به عنوان ی نیروی کارآمد منو میشناسن به لطف و اعتماد مدیر دبیرستان بوده برای همین اصلا دوست ندارم حالا که برای سال آینده روی کمک من حساب کرده دستشو خالی کنم.

**************************************************************

مدیر دبیرستان اخلاقی که دارن و من دوست دارم همیشه برای شروع سال تحصیلی دنبال ارائه ایده های جدید هستن.حالا ممکنه خیلی خاص نباشه ولی به هرحال برای مدرسه کار جدیدی محسوب بشه.

امسال برای بخش آموزشی هم از من خواستن اگه ایده ای به نظرم رسید بگم.

در حال مکالمه تلفنی بودیم که ازم پرسید ایده ای به ذهنم رسیده یا نه و من ناخودآگاه ایده ای رو که چند وقتی میشد برای کلاسای هوشمند به ذهنم رسیده بود مطرح کردم.

البته چون میدونم بعضی همکارا با کارای کامپیوتری خیلی موافق نیستن گفتم که داوطلبانه باشه اما مدیر گفتن اونجوری انجام نمیشه و باید حالت اجبار باشه.البته من کلی برای همکارا چونه زدم تا طرح پیشنهادی توسط هر همکار فقط برای یک کلاس انجام بشه اما به قول دفتردارمون همین که مطرح بشه میفهمن این آتیشو کی روشن کرده  و احتمالا همه به فکر میفتن با یک نامه از اداره بخوان با درخواست انتقالی من موافقت کنن و منطقه از دستم راحت بشه...کلا!!!!!!!!!!! 

به نظرم شدم عنصر نامطلوب

**************************************************************

بابت تمام نظرات و راهنماییهاتون  در مورد پست قبل ممنون

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط m.y|

هفته گذشته سری به مدرسه زدم که مدیر با دیدن من و یکی از همکاران موضوعی رو باهامون مطرح کرد.

هرسال از طرف اداره همکاران به یک برنامه افطاری دعوت میشدند و امسال اداره هزینه رو به مدارس داده تا خودشون اقدام کنن.به هر مدرسه بنابر تعداد نیروی موظفش هزینه داده شده و اگر دبیری در دو مدرسه ساعت موظف داشته علی القاعده فقط یکبار و در یکی از مدارس لحاظ شده.

حالا موضوع اینجا بود که چطور افطاری بدهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اول حساب کردیم تمام مدارس پولو یک جا کنند که با هزینه شام روز معلم مقایسه کردیم حدود یک و نیم میلیون کم میومد.

دوم گفتیم هر مدرسه خودش افطاری بده که اونوقت باید حساب میشد هزینه چه کسانی به مدرسه واریز شده و چه کسانی نشده؟ علاوه براین باید ی سری دعوت میشدند و یک سری نه!!!!!!!!!!!!

سوم گفتیم همه کادر رو بگیم که با حدود دویست هزاررررررررررررررررررر تومان موجودی به چهل نفر نمیشه افطاری داد!!!!!!!!!! و علاوه بر این خدمتگزاران بینوا هم گناهی نکردن که بخوان با زبان روزه از دبیرا پذیرایی کنن!

چهارمین پیشنهاد این بود که این پول بمونه و بعد با توافق دبیران یا پول بینشون تقسیم بشه و یا بذاریم برای ایتام مدرسه. که یکی از دوستان گفتن مشکل شرعی داره چون این پول برای افطاری و در ماه رمضان داده شده.

راستش خیلی با نظرش موافق نیستم.اما باز هم از مدیر خواستیم از این بابت هم سوالی بپرسن و مصرانه خودم روی پیشنهاد چهارم ایستاده ام.

حالا اگه پیشنهاد دیگه ای هست بفرمایید......به گوش جان میشویم......

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1392ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط m.y|

این روزها حس و حال نوشتن ندارم....

نه اینک حرفی نباشد،نه؛حرفی از جنس گفتن نیست.....

کارنامه یکساله ام را مقابل خود گرفته ام.از رمضان سال قبل تا به امروز....

هر چقدر به خودم میخواهم ارفاق کنم نمیشود.اشتباهاتم قابل گذشت نیستند.حداقل برای خودم اما وقتی از این بار سنگین به هراس می افتم یاد حدیثی از امام باقر (ع)در ذهنم خودنمایی میکند....خوشحالی خداوند از توبه بنده اش بیش از  شادی شما از یافتن گمشده ایست.(نقل به مضمون)

حالا بازهم دل به امید رحمتش دارم در این ماه مبارک ...... 

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1392ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط m.y|

اصولا گفته میشه ضمن خدمت راهیه برای ارتقای سطح معلومات عمومی و تخصصی برای انجام بهتر کار و وظیفه محول شده به کارمند...

اما حالا و در آموزش و پرورش.....

بهتره در مورد خودم بگم...

اولین سالی که به عنوان ی نیروی حق التدریس مشغول کار شدم ی سری کلاس روزهای جمعه برگزار میشد و میگفتن اگه کسی  در این کلاسها شرکت نکنه سال بعد در بدنه ی آموزش و پرورش نخواهد ماند.یک جلسه سر این کلاس حاضر شدم و اونقدر به نظرم بیفایده بود که در ساعت استراحت برگشتم خونه  حتی اگه به قیمت بیکار بودن تموم میشد که نشد....

چندسالی که حق التدریس بودم در هیچ دوره ضمن خدمتی شرکت نکردم.یا ساعت برگزاری برای من که باید بین محل کار و تهران رفت و آمد میکردم مناسب نبود یا حق شرکت نداشتم و یا از اسم استاد میتونستم حدس بزنم که چقدر مفید فایده خواهد بود.....

بعد از استخدام برای دوره های بدو استخدام دوره آموزگاری رو گذروندم تا ریاضیات دبیرستانی تدریس کنم......

بقیه دوره ها هم به همت دبیران دیگه به ویژه آقایان سروته 20 ساعت کلاس با سه جلسه نهایت دو ساعته  به هم میرسید.

از آزمونهاشم چیزی نگم خیلی بهتره.....

تا رسیدیم به دوره های غیرحضوری.....

ابتدا سی دی ها و حالا آزمونهای ابنترنتی....

اتفاقی که در حال رخ دادن هست اینه که به همت آموزش و پرورش برای عده ای درآمدزایی ایجاد شده....

مواردی که همکار هزینه کرده و کسی بجاش سی دیهای ضمن خدمت رو براش آزمون داده و حالا براش گواهینامه صادرنشده و کدرهگیری هم فاقد اعتبار اعلام شده...

همکاری داریم که بابت سه تا آزمون که نهایت نیم ساعت وقت میگیره  پنجاه تومن هزینه کرده و یکی از آزمونهارو هم قبول نشده چون  کسی که امتحان میداده نمیدونسته شرط قبولی کسب نمره 12 هستش!!!!

بحث من اینجاست که اولا این واقعا کیفتیه که اداره دنبالش بوده؟

دوم اینکه وقتی دبیری حاضر نیست کتابی رو که خوندنش فقط نصف روز وقت میگیره مطالعه کنه چطور انتظار داریم دانش آموزانو با فرهنگ مطالعه و پژوهش آشنا کنه؟

**********************************************

پ.ن: مجری تلویزیون در حال اعلام برندگان پیامکی برنامه: خیلی خوشحالیم که در هر برنامه برنده ای از خراسان رضوی و مشهد مقدس داریم.خانم.... با شماره 0915  از خاش....(سواد من کمترین میگه خاش هیچ ربطی به خراسان رضوی نداره حالا مجری کارشناس تلویزیونو نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

نوشته شده در جمعه 14 تیر1392ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط m.y|

مقدمه۱:این پست صرفا بازگویی ی خاطره مشترک هست.اگه جذابیتی نداره ببخشید

 مقدمه ۲:ایکس جان یه خبر دادی من هم بهت ی خبر میدم که بی حساب بشیم... خبر من هم که الآن نوشته میشه....

و اصل  نوشتار: از بین دوستان مدرسه و دانشگاهم با تعدادی صمیمیتر بودم و همچنان هم سعی میکنم از اوضاع و احوالشون باخبر باشم....

یکی از دوستان که با هم دوران تحصیل هم اتاقی  بودیم عازم سفر حج است و وقتی گفت من ناخودآگاه یاد ی خاطره افتادم...

هیچ وقت مساله سوغاتی گرفتن خیلی برام مهم نبوده جز ی بار که نگرفتم و واقعا دلم میخواست....

فکر کنم سال دوم دانشگاه بودیم که یکی از بچه ها به حج رفت.... اون موقع هنوز باهاش صمیمیت چندانی نداشتم هرچند شیفته مرام و اخلاقش بودمو هستمو خواهم بود...

سوغاتی این دوست ما به بچه ها یک انگشتر بود که شنیدم طواف داده شده است و یک ظرف کوچک آب زمزم...

انگشترها زیبا بودند و واقعا دلم میخواست یکی از اونها داشته باشم اما نمیدونم چرا ظرف آب مثل همه به من داده شد اما انگشتر نه....

شاید مسخره به نظر بیاد ولی اون تنها کالایی بود که دلم میخواست داشته باشم و ندارم... هرچند اون دوست عزیزتر از جان در حق من کلی محبت کرده و من هم، همیشه به خودم می بالم که چنین دوستی دارم و حالا هم با اجازه خودش گفتم اما هنوز وقتی اسم حج و سوغاتی میاد یادش میفتم....

شرمنده دوست عزیز...

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1392ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط m.y|

امروز ناگهان به یاد آوردم که اولین بار که شروع به نوشتن کردم مردادماه بود و نیمه شعبان...

اونموقع خیلی نمیدونستم چی میخوام  بنویسم و یا تا چندوقت ممکنه به نوشتن وبلاگ ادامه بدم... اما الآن 4 سال گذشته...

تو این مدت دوستان بسیار خوبی رو شناختم و خیلی وقتا هم راهنماییهاشون بهم کمک کرد.... بعضی ها همچنان مینویسند و بعضی نه....

تو این 4 سال یکی دوباری مجبور شدم آدرس وبلاگو تغییر بدم ....

و بازهم با ی نگاه به آرشیو میفهمم که گاهی طرز نگاه و نوشتنم چه تغییراتی داشته....

به هرحال خوب گذشت و از تمام دوستان همراهم متشکرم و عیدتان مبارک


نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1392ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط m.y|

یک هفته سرشار از خبر گذشت...

وقتی به وبلاگ دوستان سر میزدم تمام اخبار رو میدیدم..... از مهمترین و شادی آورترین تا شاید بی اهمیت ترین....

انتخابات.... مسابقه فوتبال و والیبال.... درگذشت استاد جلیل شهناز..... درگذشت فهیمه رحیمی و خیلی خبرای دیگه...

اما حقیقت اینه که هیچکدوم این اخبار برام چندان اهمیتی نداشت....

ذهن من جای دیگریست...

پیش دخترنوجوانی که این روزها شنیده ام معتاد بوده است و حال ناخوش این روزهایش بر اثر دوره ترک است....

این روزها ناخوش احوال این مطلبم که پدری پول برای مواد به دخترش بدهد....

هنوز باور ندارم که شاگرد باهوش و دوست داشتنیم گرفتار چنین دردی بوده است..... و نمیخواهم که باورکنم....

جامعه هر خبری که میخواهد باشد....من به فکر جامعه کوچک شاگردان  خودم هستم..... دخترانی  که میتوانند در امنیت باشند تا پاک بمانند ومعصوم اما  گویا فراموش شدگان جامعه اند....

نوشته شده در جمعه 31 خرداد1392ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط m.y|

یعنی ی وقتایی ی اتفاقایی میفته و آدم فقط در حیرت میمونه که این همون آدمیه که من میشناختم؟؟؟؟

این روزها (یعنی دو هفته گذشته) تحولاتی در مدیریت مدرسه شبانه رخ داد.قبلا مدیر شیفت صبح و شبانه یکی بود و اموالی جداسازی نشده بود.با حضور مدیر جدید و بخشنامه اداره که لیست اموال باید آماده بشه مدیر جدید به تکاپو افتاد...

نتیجه قانونمندی زیاد مدیریت نوین و میشه گفت کمی سهل گیری مدیر قدیم این شد که یکروز که به مدرسه رفتم تا نمرات آزمون راه دور رو وارد لیست کنم با دفتری خالی از مبل و صندلی روبرو شدم.... به حدی که به مدیر شیفت صبح گفتم که حداقل ی تکه موکت برامون میذاشت تا روش بشینیم و کار خلق ا... رو انجام بدیم!!!!!!!

اما پاسخ شنیدم که کارمعاونین هست و مدیر اطلاع نداره(من باور کردم چون میدونستم به معاونینشون آزادی عمل زیادی میدن...) اما خب برای بقیه زیاد قابل باور نبود و خلاصه که از این دست سوءتفاهمات پیش اومد تا جاییکه باعث جروبحث لفظی مدیران شد و قدیم رفت و جدید فعلا ماندگارشده...

اما این وسط برای من این جای تعجب داشت که هنگام تحویل مدرسه به طور رسمی به مدیر جدید حرفهایی از دهان من زده شده که حتی روحمم خبر نداره و خدارو شکر شنونده اونقدر عاقل بوده که از خودم بپرسه....

و من چند روزه دارم به این فکر میکنم یعنی من نظرم اونقدر مهمه که برای تخریب کسی حرفهای نگفته ایو به من نسبت بدن  یا جر‌ات ابراز نظرشونو به اسم خودشون نداشتن و فکرهم نمیکردن که طرف بیاد از خودمن بپرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا که آمدم تهران و تا چند وقتی خیالم از بابت تمام این حرف و حدیثها راحته.....

 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط m.y|

از بعثت او جهان جوان شد ،

گیتى چو بهشت جاودان شد ،

این عید به اهل دین مبارک ،

بر جمله مسلمین مبارک.



عکس, تصویر, عکس کارت پستال مخصوص عید مبعث رسول اکرم (ص) (سری5)


نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1392ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط m.y|


همیشه اینجوریه که وقتی قرار کاری انجام بشه حس میکنی چقدر طولانی خواهد بود وقتی به انتها میرسه حس میکنی چقدر زود تمام شد!!!!

حکایت همین امتحانات نهایی و مراکز آموزش از راه دور هست.با خودم میگفتم تا بیستم خرداد چقدر فاصله است و حالا فقط چندروز مونده تا تمام بشه...

از ابتدای امتحانات از مراقبا خواستیم حواسشون به تقلب بچه ها باشه تا فکر نکنن با چندتا مراقب حواس پرت طرفن اما تقلبهارو طوری بگیرن که بقیه بچه ها متوجه نشن که بشه گذشت کرد و دانش آموز متضرر نشه(در حوزه نهایی)

حالا دوتا از مراقبا جلوی چشم بقیه بچه ها تقلب های گرفته شده رو دادن دست من و من هم که ناظر حوزه هستم و دیگه نمیشه چشم پوشی کرد...

نتیجه اینکه تو یادداشت یکی از بچه ها هیچ نکته ای که تو امتحان باشه نبوده و براش درنظر نگرفتن ولی برای دانش آموز دوم نمره صفر منظور شده....

از وقتی شنیدم با اینکه کار دانش آموز درست نبوده اما حسابی از دست مراقب که با اون همه توصیه بازم به اون شکل تقلبو ارائه داد دارم حرص میخورم.....

***************************

بریم سراغ حوزه امتحانات هماهنگ مراکز آموزش از راه دور....

چراشو نمیدونم ولی تمام مراکز آموزش ازراه دور شهر محل کار من که این ترم آخرین ترم کاریشونه و تعطیل میشن.حالا نمیدونم فقط اینجاست یا کلا مراکز آموزش از راه دور قرار جمع بشه؟؟؟؟!!!!!!

اما همیشه این بچه ها جوابهای جالبی میدن....

برای درس روانشناسی یکی از سوالها این بود که خود را تعریف کنید؟ جواب اصلیش تقریبا این بود که مجموعه ای یکپارچه از حالات و رفتار که فرد را از دیگران متمایز میسازد(البته من دقیقش یادم نیست) یکی از دخترا نوشته بود:

"دختری هستم شاداب و بانشاط و با ظاهری قابل قبول؛پایبند به مسائل اخلاقی و مذهبی؛روابط عمومی خوب و بالایی دارم و میتوانم در هر جمعی پذیرفته شومو..."

خلاصه که اگه کار یا فرد مناسبی سراغ دارین معرفی کنید.........

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1392ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط m.y|

بعضی آدما انگار فقط بهشون یک چشم دادن و با اونم فقط میتونن با یک زاویه ی خاصی به اطرافشون نگاه کنن یعنی ی جوری حرف میزنن انگار فقط اونان که درست میگن  و درست فکر میکنن و درست میفهمند و به خودشون اجازه میدن چشماشونو ببندن و دهنشونو باز کنن

ادعای مومن مذهبی بودنشونم که ملتو کشته!!!! خودشونم که از نظر شخصیتی و شعوری توی عرش  سیر میکنن یعنی انگار از دید خودشون فقط خدا اونا رو مبعوث کرده که عیوب بقیه رو به رخشون بکشن و بهشون راهنمایی کنن که چطوری خودشونو به این مرحله ی منزه بودن برسونن!!! والا به خدا.... 

من  که هنوز در حیرتم از این مرحله ی خاص عرفان و رسالت.....

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1392ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط m.y|


آخرين مطالب
» پس از تعطیلات...
» و اینک پایان تعطیلات....
» پست بهارانه
» دانش آموز محبوب من...
» آموزش عملی...
» شروع سال تحصیلی.....
» متفرقه نوشت......
» اراده....
» مرجان....
» برنامه کاری....
Design By : Pars Skin